تبليغاتX
•¤●ღ زندگی ღ ●¤•

•¤●ღ زندگی ღ ●¤•

˙·•● تیمارستان یک تیمار ●•·˙

سلام به هرچی مهربونه...

من از اینجا رفتم..

رفتم به یه وبلاگ دیگه...

خوشحال میشم اونجا ببینمتون...

پس بیاین پیشم...

نظراتونم با خودتون بیاریدا...

آدرس جدیده وبلاگ:


www.dalghake-tanha.blogfa.com



+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 16:23  توسط ˙·•● یک روانی ●•·˙  | 


+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 15:18  توسط ˙·•● یک روانی ●•·˙ 

سلام به همه...


از این به بعد دیگه پست نمی دم...


این وبلاگ رو هم باز می گذارم،


واسه دوستای خوبی که از وبلاگم دیدن می کنن...


همیشه خوش باشین...


بای بای...


پ.ن:

گاهی اوقات ما انسان ها دعا می کنیم:خداوندا ما را از شر دشمنان دور نگاه دار...

در حالی که باید فریاد بزنیم،خداوندا،ما را از شر دشمنان دوست نما دور نگاه دار...

آری...

بار سفر را بسته ام...

سفر به عمق تنهاییم...

سفری به جای دور،که کس نکرده از آنجا عبور...

من تنها بزرگ شدم،پس بهتره تو تنهاییم بمونم...

آری...

عشق زیباست...

اما نه برای من...

نه برای من که هیچ گاه معشوق نداشتم...

نه برای من که لیلی ام را نساختم...

منی که اگر هزاران بار زنده شوم و بمیرم،باز همان دلقک گوشه گیرم....

آری...

عشق زیباست..

اما نه برای من....

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 12:39  توسط ˙·•● یک روانی ●•·˙  | 

سلام...


چون هیشکی نخواست کمک کنه...


منم دیدم نمی تونم تنهایی این وبلاگ رو راه بندازم...


پس نمی سازم...


می خوام به یکی ثابت کنم دوسش دارم،پس همه گوشاتونو وا کنین...


تنهام گذاشته،اما دوسش داااااااااااارررررررررررممممممممم...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 12:0  توسط ˙·•● یک روانی ●•·˙  | 

ه روز ميدونم بي خبر سرزده از راه ميرسي

يه روز ميدونم بي خبر


سرزده از راه ميرسي


جون خسته از بيدار شب


با صبح فردا ميرسي


وقتي رسيدي خونه ام


باز از تو گل بارون ميشه


صاحب خونه پيش تو


نا آشنا مهمون ميشه


روز تولد تو ميلاد عشق پاک


براي شکر اين روز


پيشونيم به خاک


من سر سپرده هستم


تا مرز جون سپردن


با يک اشاره تو


حاضر براي مردن


يه روز ميدونم بي خبر


سرزده از راه ميرسي


جون خسته از بيدار شب


با صبح فردا ميرسي


وقتي رسيدي خونه ام


باز از تو گل بارون ميشه


صاحب خونه پيش تو


نا آشنا مهمون ميشه


وقتي بياي


کوچه چراغون ميشه باز دوباره


بارون عشقم رو تن


خسته تو ميباره


طاق گل بنفشه من


سر راهت ميبندم


پيرهن صورتي رو


تو تن تو ميپسندم


يه روز ميدونم بي خبر


سرزده از راه ميرسي


جون خسته از بيدار شب


با صبح فردا ميرسي

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 12:0  توسط ˙·•● یک روانی ●•·˙ 

مرا سفر به کجا می برد...

مرا سفر به كجا مي برد؟


- چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي.


- چقدر هم تنها!


- خيال مي كنم


دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.


- دچار يعني


- عاشق.


- و فكر كن كه چه تنهاست


اگر ماهي كوچك ، دچار آبي درياي بيكران باشد.


- چه فكر نازك غمناكي !


- و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است.


و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست.


- خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند


و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.


- نه ، وصل ممكن نيست ،


هميشه فاصله اي هست .


اگر چه منحني آب بالش خوبي است.


براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر،


هميشه فاصله اي هست.


دچار بايد بود


و گرنه زمزمه حيات ميان دو حرف


حرام خواهد شد.


و عشق


سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست.


و عشق


صداي فاصله هاست.


صداي فاصله هايي كه


- غرق ابهامند


- نه ،


صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند


و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر.


هميشه عاشق تنهاست.


و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست.


و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز.


و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند.


و او و ثانيه ها بهترين كتاب جهان را


به آب مي بخشند.


و خوب مي دانند


كه هيچ ماهي هرگز


هزار و يك گره رودخانه را نگشود.


و نيمه شب ها ، با زورق قديمي اشراق


در آب هاي هدايت روانه مي گردند


و تا تجلي اعجاب پيش مي رانند.


- هواي حرف تو آدم را


عبور مي دهد از كوچه باغ هاي حكايات


و در عروق چنين لحن


چه خون تازه محزوني!



حياط روشن بود


و باد مي آمد


و خون شب جريان داشت در سكوت دو مرد.



"اتاق خلوت پاكي است.


براي فكر ، چه ابعاد ساده اي دارد!


دلم عجيب گرفته است.


خيال خواب ندارم."


كنار پنجره رفت


و روي صندلي نرم پارچه اي


نشست :


"هنوز در سفرم .


خيال مي كنم


در آب هاي جهان قايقي است


و من - مسافر قايق - هزار ها سال است


سرود زنده دريانوردهاي كهن را


به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم


و پيش مي رانم.


مرا سفر به كجا مي برد؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 12:0  توسط ˙·•● یک روانی ●•·˙  | 

کاری بکن...

چشم من بيا منو ياری بکن

گونه هام خشکيده شد کاری بکن


غيره گريه مگه کاری ميشه کرد


کاری از ما نمياد زاری بکن


اونکه رفته ديگه هیچوقت نمياد


تا قيامت دل من گريه ميخواد


هرچی دريا رو زمين داره خدا


با تمومه ابرای آسمونا


کاشکی ميداد همه رو به چشم من


تا چشام به حال من گريه کنن


اونکه رفته ديگه هیچوقت نمياد


تا قيامت دل من گريه ميخواد


قصهء گذشته های خوب من


خيلی زود مثل يه خواب تموم شدن


حالا بايد سر رو زانوم بذارم


تاقيامت اشک حسرت ببارم


دل هيشکی مث من غم نداره


مثل من غربت و ماتم نداره


حالا که گريه دوای دردمه


چرا چشمام اشکشو کم مياره


خورشیده روشن ما رو دزديدن


زیره اون ابرای سنگين کشيدن


همه جا رنگه سياهه ماتمه


فرصت موندنمون خيلی کمه


سرنوشت چشاش کوره نمیبینه


زخم خنجرش ميمونه تو سينه


لب بسته سينهء غرق به خون


قصهء موندن آدم همينه


اونکه رفته ديگه هیچوقت نمياد


تا قيامت دل من گريه ميخواد
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 12:0  توسط ˙·•● یک روانی ●•·˙  | 

سلام به همه ی دوستان...

دروغ چرا؟

به خاطر یک دوست،یک غریب،تصمیم داشتم وبلاگ رو تعطیل کنم...

اما چه کنم؟

به قول معروف:تا شقایق هست زندکی باید کرد...

پس می مونم و می سوزم و می سازم...

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 11:49  توسط ˙·•● یک روانی ●•·˙ 

توجه توجه...

سلام به همه...

تصمیم دارم از امروز به بعد،هر روز ساعت 12 الی 1 ظهر به وقت محلی پست جدید بگذارم...

پس منتظرم تا بیاید و نظر هم بدید...

اما جداً از نگذاشتن نظر خودداری فرمایید...

حتی شما دوست عزیز...

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 8:56  توسط ˙·•● یک روانی ●•·˙  | 

تو نیستی که ببینی.....

تو نيستي كه ببيني


چگونه عطر تو ، در عمق لحظه ها جاري است


چگونه عكس تو ، در برق شيشه ها ؛ پيداست


چگونه جاي تو ، در جان زندگي سبز است


تمام گنجشكان


كه درنبودن تو


مرا به باد ملامت گرفته اند


ترا به نام صدا مي كنند



تو نيستي كه ببيني چگونه پيچيده است


طنين شعر نگاه تو درترانه من


تو نيستي كه بيبني چگونه مي گردد


نسيم روح تو در باغ بي جوانه من



چه نيمه شب ها وقتي كه ابر بازيگر


هزار چهره به هر لحظه مي كند تصوير


به چشم همزدني


ميان آن همه صورت ، ترا شناخته ام



به خواب مي ماند



تنها به خواب مي ماند


چراغ آينه ديوار بي تو غمگينند


تو نيستي كه ببيني


چگونه با ديوار


به مهرباني يك دوست ،از تو مي گويم


تو نيستي كه ببيني چگونه از ديوار


جواب مي شنوم


تو نيستي كه ببيني چگونه دور از تو


به روي هرچه در اين خانه ست


غبار سربي اندوه بال گسترده است


تو نيستي كه ببيني دل رميده من


بجز تو ، ياد همه چيز را رهاكرده است


تو نيستي که بداني و ببيني دوستت دارم

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 12:8  توسط ˙·•● یک روانی ●•·˙  | 

یکی بیاد....

یکی بیاد برام بگه

یه قصه از شبای دور

یه قصه از دیار من

یه قصه از دیار اون

یکی بیاد از اون بالا

از سرزمین قصه ها

 یه قصه ی تازه بگه

بهم بگه:

چی شد؟ چرا؟

کجای دنیا مانده بود اون تا حالا؟

یکی بیاد بهم بگه

چرا دنیا خسیسه؟

چرا چیزای خوبو

برامون نمیاره؟

چرا رسیدن ما

به آرزو محاله؟

دیدن رویاهامون

چرا تنها تو خوابه؟

یکی میخوام

برام بگه یه شعری

از قصه ی

ندیدنا نگفتنا نچیدنا

تو قصه اش اینو بگه:

"بگو به دنبال چه بودی سال ها

در دشت احساس که بودی سال ها"

یکی میخوام براش بگم:

با نقره های اشک خود

با حس پاک و ناب خویش

با قلبی سرشار از امید

به دنبال چه بودم و

در دشت رویای که بودم سال ها

یکی بیاد براش بگم......
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 10:41  توسط ˙·•● یک روانی ●•·˙  | 

تقدیم به کسی که اصلآ از حال دل من خبر نداره...

گرمی عشق مرا خورشید داشت

دل به عشق یار خود امید داشت

زندگی لبریز از لبخند بود

معنی عاشق شدن سوگند بود

واژه ها را عشق معنا می نمود

لحظه را از چنگ جان دل می ربود

روزگار از عشق یارم خوش نوشت

عشق را در زندگیم خوش سرشت

دل به عشق یار لبخند می زند

جان به عشق یار پیوند می زند

او که این سان جان ز جان من گرفت

خود نماند از کار چشمانش شگفت؟

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 8:48  توسط ˙·•● یک روانی ●•·˙  | 

دیروز...

دیروز بر بام دلم به انتظار دیدن مهتاب نشسته بودم.با نوای ماهور عشق دمساز و نگران از این که

کجاست نور دلنشین مهتاب؟

وقتی سو سویی از نورش را دیدم شکفته شدم.اما انگار او کمی غمگین بود... 

پرسیدم: چه اتفاقی افتاده؟

گفت :چیزی نیست!

-مگر می شود .چرا امشب کوک نیستی؟

-کمی سرم درد می کند.ناخود آگاه اشک از چشم هایم جاری می شود.

-خدا نکند . مگر ماه هم سرش درد می گیرد.

-بله.از روزگار دلم گرفته.اندکی کوک نیستم.

-چرا؟

-راهم با روح زمین خیلی دور است .هر وقت می خواهم نجوایی بکنم روزگار از هزار راه مانع می شود.

انگار منتظر است تا من و امثال من گوشه چشمی به مهر بیاندازیم.روزگار زود می رنجد و همه ی توانش را برای نشدن   نگفتن ُ نرسیدن ُ نچیدن و...به کار می گیرد.

من که همه ی گفته های مهتاب را با تمام وجود درک می کردم گفتم:هرچه باشد روزگار از نیروی عشق

بی بهره است و همین ضعف بزرگ همیشه او را شکست می دهد.

مهتاب لبخندی زد و گفت: درست است...  درست است

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 11:57  توسط ˙·•● یک روانی ●•·˙  | 

در صبر و سکوت و سخن آماده ترینم.....

در ظرفیت یاد تو لبریزترینم

در باور پرواز تو پروانه ترینم

شعریست هوای نفس تازه ی یادت

در شعر دلت ذائقه ی تازه ترینم

سوزنده تر از آتش احساس به یادت

چون موج به بیداد زمان بیشترینم

طرحی است چو نقاشی مهتاب به پرده

در خواستن و خواستگاری به برش ساده ترینم

از دولت چشمش به هواخواهی فردا

در صبر و سکوت و سخن آماده ترینم...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 11:54  توسط ˙·•● یک روانی ●•·˙  | 

رسم زندگی

می گویند رسم زندگی چنین است

می آیند....

              می مانند.....

                               عادت می دهند.....

                                                          و می روند....

  و تو خود می مانی ....

                               و تنهاییت .....

رسم ما نیز چنین شد ...

 آمدیم...

           ماندیم ....

                         عادت کردیم

و حال که وقت رفتن است.....

                                       می فهمیم که چه تنهاییم....

و رفتنی شدیم...

                            برگشته ایم تا چند سطر ترانه ی دلتنگی سر دهیم...

 

 

راه گلومان را بغض می بندد و راه چشم را خیمه ی اشک ....

تنها می دانیم که وقتی با تو آمدیم ٬ گم نمی شدیم در نگاه مردم...

می گفتی گاهی برای بودن باید رفت...

پس من می روم ... اما...

جا مانده است چیزی جایی که هیچ گاه دیگر هیچ چیز جایش را پر نخواهد کرد...

 نمی دانم چرا وقتی به عکس سیاه و سفید این قاب طاقچه نشین می نگرم ...

پرده ی لرزانی از باران و نمک  چهره ی تو را هاشور می زند...

می روم تا شاید باز لحظه ی دوباره ای باشد از پرواز ...

تو گذاشتی دام و رفتی... من خود گرفتارت شدم.....

به بهانه ی دلتنگی برایت می نگارم... آسمان اجازه ی پرواز را از من گرفت و این آخرین بهانه بود برای رسیدن...

بودنشان رازی بود ...

آنان که لحظه هاشان گذشت به سادگی ....

 همانی بودند که باریدند گاهی برای ما ...

و خاطره های خوش روزها ی با هم بودن را از خاطرشان می شویند...

می دانیم که دیر یا زود فراموش می شویم...

ما که تمام داراییمان یک گل بود و یک دل...

آن ها را هم نثار قلب های مهربانتان  کردیم...

همه چیز می گذرد ...

                           سال ها مثل نسیم ... هفته ها مثل باد ...و روزها همچون طوفان

حرف هامان زیاد است ... وقت ما اندک ....  آسمان هم که بارانی است...

همه ی کلمات با آنچه میان ما گذشت بیگانه اند

  و من هیچ کلمه ای برای بیان صمیمیت دل ها مان را شایسته تر از سکوت نیافته ام...

  ما که می ترسیم از هجرت دوست

کاش می دانستیم روزگاری که به هم نزدیکیم  چه بهایی دارد...

کاش می دانستیم غم دلتنگی هر روزه غروب چه دلیلی دارد....

 

                                                کاش..... 

                                      وقت رفتن ....
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 19:36  توسط ˙·•● یک روانی ●•·˙  | 

کاش می دانستی

کاش مي دانستي رقص تنهايي من

به ميان شب و روز همه از بهر چه بود

کاش مي دانستي من بيگانه زخود

جرم تنهايي ام امروز همه عشق تو بود

در سکوت تلخ و ممتد من و تنهايي شب

وطنين آشنا و دگر نيست صدايي جز عشق

وهمين است که مرا مي برد اينگونه به ژرفاي رکود

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 19:24  توسط ˙·•● یک روانی ●•·˙  | 

تنهایی را دوست دارم...

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...تنهايي را دوست دام زيرا تجربه كردم ...تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...تنهايي را دوست دارم زيرا....در كلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار كشيدنم را پنهان خواهم كرد

 

 

فاصله عشق هاي معمولي را از بين مي برد و عشق هاي بزرگ و جاوداني را شدت ميبخشد.مانند باد كه شمع را خاموش و آتش را شعله ور مي سازد
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 19:22  توسط ˙·•● یک روانی ●•·˙  | 

ای صمیمی

ای صمیمی! . . . ای دوست
گاه و بیگاه لب پنجره ی خاطره ام میایی
دیدنت . . . حتی از دور
آب بر آتش دل می پاشد
آنقدر تشنه ی دیدار تو ام
که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم
دل من لک زده است
گرمی دست تو را محتاجم
و دل من . . . به نگاهی از دور
طفلکی می سازد
ای قدیمی! . . . ای خوب
تو مرا یادکنی . . . یا نکنی
من به یادت هستم
من صمیمانه به یادت هستم
دایم از خنده لبانت لبریز
دامنت پرگل باد
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 19:19  توسط ˙·•● یک روانی ●•·˙  | 

آه.......

قبر مرا نيم متر كمتر عميق كنيد تا پنجاه سانت به خدا نزديكتر باشم.

بعد از مرگم، انگشت‌هاي مرا به رايگان در اختيار اداره انگشت‌نگاري قرار دهيد.

به پزشك قانوني بگوييد روح مرا كالبدشكافي كند، من به آن مشكوكم!

ورثه حق دارند با طلبكاران من كتك‌كاري كنند.

عبور هرگونه كابل برق، تلفن، لوله آب يا گاز از داخل گور اينجانب اكيدا ممنوع است.

بر قبر من پنجره بگذاريد تا هنگام دلتنگي، گورستان را تماشا كنم.

كارت شناساييم با دو قطعه عکس مرا لاي كفنم بگذاريد، شايد آنجا هم نياز باشد!

مواظب باشيد به تابوت من آگهي تبليغاتي نچسبانند.

روي تابوت و كفن من بنويسيد: اين عاقبت كسي است كه زگهواره تا گور دانش بجست.

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمنزار خاكم كنيد!

كساني كه زير تابوت مرا مي‌گيرند، بايد هم قد باشند.

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به دختران بيکار ندهيد.

گواهينامه رانندگيم را به يك آدم مستحق بدهيد، ثواب دارد.

کله مرغ برای سگها يادتون نره چون گناه دارند گشنه بمونند.

بجای عکسم روی آگهی ترحيم کارت معافيم رو بزاريد.

در مجلس ختم من گاز اشك‌آور پخش كنيد تا همه به گريه بيفتند.

از اينكه نمي‌توانم در مجلس ختم خودم حضوريابم قبلا پوزش مي‌طلبم و خواهش ميکنم پشت سرم حرف در نيار يد.

التماس ميکنم کفنم را از يک پارچه مارکدار انتخاب کنيد تا جلوی آدمهای که تازه به دوران رسيده کم نياريم.

به مرده شوي بگوييد مرا با چوبك بشويد چون به صابون و پودر حساسيت دارم.

چون تمام آرزوهايم را به گور مي‌برم، سعي كنيد قبر مرا بزرگ بسازيد كه جاي آنها هم باشد
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 19:17  توسط ˙·•● یک روانی ●•·˙  | 

خدای من...........

/* /*]]>*/   خدای من وما،خالق بهترین ها،آفرینندۀ زیباترین ها سلام... سلام،سلام،سلام... نه قرار است خود را گول بزنم و نه می خواهم و می توانم تو را گول بزنم... پس سریع و بدون هیچ گونه کلمات اضافه و بی معنی می روم سر اصل مطلب... تو خود،خوب می دانی که کافر نیستم،هرگز به تو دروغ نگفتم... می دانی آدمی هستم رک،نترس ونگران در این دنیای بیکران... کسی همچون دیگر کسان،شخصی حقیر و مفرد از اشخاص... نه پیغمبر،نه فرشته،انسانی که خود را برای عشق کشته... تا کنون کار زیادی برایت نکرده ام،تا کنون جز تبلیغت کار دیگری نکرده ام... تا کنون برایت شریک نیافته ام... چیزی را بدون لطف تو نساخته ام و کسی را بدون اذن تو نشناخته ام... تو نیز برایم از هیچ چیز دریغ نکرده ای،مرا تنها نگذاسته ای و دستم را در حنا مگذاشته ای،اما... اما چند سالیست وجودت را کمتر احساس می کنم... نا به حال فکر می کردم،من تو را نمی بینم،حال فکر می کنم،تو مرا نمی بینی... حس می کنم مرا تنها گذاشته ای،مرا با تمام غمهایم رها کرده ای و همنشین رنج ها ساخته ای... خدای من،خدای زیبای من،یار و یاور تنهای من،ازتو خواهشی دارم... از تو می خواهم دوباره مرا دریابی،دستم را بگیری و تنهایم نگذاری... من بی تو هیچم،من بی تو نیم من هم نیستم... من بی تو تکه گوشتی ام،سرگردان و گیج،که کاری نمی تواند بکند و زنده بماند... بدون تو لحظه ها برایم ساعت هاست،روزها قرن هاست... بی تو برایم زندگی تیره می شود،پادشاه بنده وبنده پادشاه می شود... اما من همچنان سرگردان و گیج می مانم و می پوسم... پس تو را به وحدانیتت مرا دریاب... مرا دریاب که زندگیم به بیراهه می رود. مرا دریاب که گمراهم... عاشقم،تنهايم،بی کسم،هم نشین غم هایم... خدای من آرزوهايم بی تو بر باد است... این ها همه که گفتم،حرف هایی بود که از اعماق دلم می جوشید،از وجود خودم می خروشید... وقتت را بیش از این نمی گیرم،خود بسنج که محتاجم یا نه... گر نبودم که هیچ،اما اگر محتاجم،کمکم کن،که محتاج کمکت هستم...                                                                                                                                                           
+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت 13:59  توسط ˙·•● یک روانی ●•·˙  | 

سلااااااااااااااام..........

  سلام به همه.... ا

ول از همه بگم که خوشحالم که دوباره به جمع وبلاگ نویسا بر گشتم خب،من دوباره برگشتم،یه عمر از وبلاگ و .... دور بودم،پس اگه مثل قبل،خوب نیستم،ببخشید!!! اینبار اسم وبلاگ رو گذاشتم سیرک چون دنیای ما شباهت زیادی به سیرک پیدا کرده... خدا مثل رییس سیرک می مونه!!! بازیگراش رو انتخاب می کنه،برنامه ی زمانی براشون تنظیم می کنه و خودش هم به تماشای سیرک میشینه. وقتی برنامه تموم می شه،اگه بازیکن هاش خوب بازی کرده باشن،بهشون انعام میده و اگه بد بازی کرده باشن هم،اونا رو تنبیه     می کنه... بگذریم... می خوام اگه بشه،به کمک شما دوستای عزیزم سعی کنیم،توی این سیرک بزرگ"با توجه به غم و اندوه فراوانی که زندگی مرد رو به سیاه چال تبدیل کرده"مردم رو بخندونیم و نگذاریم کسی ناراحت باشه... چه جوری بگم،بیایم تکیه گاه هم باشیم و دست همدیگه رو بگیریم... مرد و زن،بزرگ و کوچیک،پیر و جوون دور هم جمع بشیم و به هم زندگی کردن رو یاد بدیم... پس اونایی که هستن و می خوان کمک کنن و فکر می کنن این وبلاگ ساخته بشه،تو قسمت هدیه ها یا علی بگن و اگه نظری دارن بگن تا با کمکشون شروع کنیم... درضمن وبسایت منبع تحقیق ایرانیان هم که متاسفانه چند وقته فیلر شده،قراره تا هفته آینده دوباره شروع به کار کنه... دوستانی که علاقه مندن در اون سایت هم فعالیت کنند،با شماره ی 09381482828 تماس بگیرن... مرسی از همه!!!

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 14:58  توسط ˙·•● یک روانی ●•·˙  | 

اینم چند تا لطیفه...

خب...

چندتا لطیفه میذارم،تا فعلاً جو عوض شه!!!



ميدوني سردره مطب جراحي پلاستيك چي نوشته؟

نوشته لولو تهويل ميگيريم هلو تحويل ميدهيم.

يه بارچند تا تركه ميرن نماز جمعه جو ميگيردشون موج مكزيكي ميرن!!!

تركه يه مگس ميگيره, بش ميگه بپر..مگسه ميپره. مگس رو ميگره يه بالشو ميكنه, بش ميگه بپر..مگس به زور ميپره. باز مگس رو ميگيره اون يكي بالشم ميكنه, بش ميگه حالا بپر..مگسه نيمپره. بعد تركه ميگه حالا ما نتيجه ميگيريم كه وقتي بالهاي مگس رو بكنيم . مگس كر ميشه !!!

يه جاي داشتن مغز ميفروختن. يارو اومده ديده روي هر كدوم از مغز ها قيمت گذاشتن.
مغز امريكايي 10$ مغز ژاپاني 20$ و .............
اما مغز تركه 100$.
يارو از فروشنده پرسيد ....... چرا مغز تركه 100$؟
فروشنده ميگه ........چون كيلومترش صفره..تا هيچ حركتي نكرده

تركه شهردار مكه ميشه خانه ي كعبه ميفته تو طرح اطوبان

مهريه جديد: 1386 ليتر بنزين سوپر!

از تركه ميپرسن اسم كوچيك فردوسي چيه ؟ميگه ميدون

فیلمها: 1. به خاطر 1 ليتر بنزين 2. من ترانه 10000 ليتر بنزين دارم 3. رستگاري قبل از ساعت 12 امشب 4. دور دنيا با 100 ليتر بنزين 5. رايحه خوش بنزين 6. ب مثل بنزين 7. علي بنزيني 8. بنزيني ها 9. بنزين بازي 10. مرد بنزيني 11. داستان بنزين 12. دخترک بنزين فروش 13. پسري با 4 ليتري در بزرگراه 14. سالهاي سهميه بندي

اگر يك روز يك گجشك روي شما كار خربي كرد بريد خدا رو شكر كنيد كه گاو هاپرواز نميكنند

تركه ميره مهموني ميگه ببخشيدآقايكي از اون خيار زرده به من بدهيد

تركه سكه اي سياه پيدا ميكنه به باجه مياندازه ميگه الو آفريقا

تركه سكه ي بالا مياندازه شير مي ياد فرار ميكنه

به روز از يه فارس ميپرسن تا حالا ساندويج خوردي .مي گه همون كه اخرش مزه ي كاغذ ميده ه ه ه

اصفهانیه موبايل ميخره صفرش را ميبنده

تركه به زنش ميگه: بيا مهرتو بذار اجرا باهاش خونه بخريم

يه دختر زشت به دوست پسرش ميگه : شباهت من و خورشيد چيه ؟پسره جواب ميده : به هيچكدومتون نميشه مستقيم نگاه كرد

ترکه رو داشتن ميبردن اتاق عمل بهش ميگن همراه داری
ميگه :آره خاموشش کردم

يه روز يه آبشاره رژيم ميگيره تف ميشه

يه روز قرار بود يه تركه رو اعدام كنن وقتي مي برنش بالاي دار داد ميزنه بيارينم ئا يين بعد ميگن چي شد ميگه اخه داشتم خفه ميشدم

اگه يك ترك به طرف شما نارنجك پرت كرد چه كار بايد بكني؟
0
0
0
بايد :1_خم بشي.2_نارنجك رو برداري 3_ضامنش را بكشي 4_نارنجك را خيلي عادي به طرف ترك مذكور پرت كنيد.

تركه با دوست دخترش ميرن پارك تركه ميگه :عزيزم اگه اين درخت كاج زبون داشت الان به ما چي ميگفت ؟ دختره ميگه اگه زبون داشت ميگفت كره خر من زردآلوام نه كاج !!!

تركه تو خيابون دعواش ميشه بعد يارو بهش ميگه "مرتيكه خر"
تركه ميگه:بينم با كي بودي؟
يارو ميگه با تو بودم
تركه ميگه: شانس آوردي با تو بودي اگه با من بودي پدرتو در مي آوردم

يه روز يه تركه ميره دكتر ميگه : آقاي دكتر چرا هيچكس منو تحويل نمي گيره .... دكتر : نفره بعدي !!!!!

ميدونين زير دريايي لرها رو جه حوري غرق ميكنن؟ يه غواص ميفرستن در بزنه

به تركه ميگن يه جمله بساز كه توش آب باشه. ميگه لوله!

به تركه مي گن با ماتيز جمله بساز ميگه ديشب دزد خونمون زد ميگن توش ماتيز نبود كه ميگه ما تيز بوديم گرفتيمش!

مي دوني چرا آدرس اينترنت بجاي 1 دبليو 3 تا دبليو داره ؟
چون كار از محكم كاري عيب نمي كنه .

يارب ان نوگل خندان كه سپردي به منش بس كه گه بود من امروز سپردم به ننش

به تركه مي گن اگه يه دختره خوشگل و باحال بهت راه بده چي كار مي كني ...؟مي گه ازش سبقت مي گیرم

به تركه ميگن اگه امريكاحمله كنه چيكار ميكني؟ميگه اول خونسرديمو حفظ ميكنم بعد زنگ مي زنم 110

تركه يه زمين مي خره به ابعاد 2سانت در18كيلومتر.بهش ميگن واسه چي اين زمين خريدي.. ميگه انشاو الله مي خوام توش ماكاروني بكارم

به يه تركه ميگن بچه كجايي :ميگه يو اس آ. ميگن امريكا ميگه نه بابا يونجه زارهاي سرسبز اردبيل  يكنفر عصر پنج شبه باهواپيما مسافرت مي كند.مهمانداربايك پرس غذا ازاو پذيرايي ميكند.
مسافر مي گويد خيلي ممنون من فاتحه مي فرستم.

2تا مرغه به هم ميرسن اولي به دومي مگه چرا ناراحتي؟دومي ميگه تازگي ها تو كيف دخترم يه پر خروس پيدا كردم اولي:اين كه چيزي نيست من تو كيف دخترم يه تخم مرغ پيدا كردم.

يك روز يك تركه با دوست دخترش ميرن جنگل رو ببينند بعد از خروج ازجنگل دختره به تركه ميگه جنگل رو ديدي مي گه مگه درخت هاگذاشتن

چندتاازدوستهاي يك تركه به تركه ميگن چندروزه مااين خونه رودر نظر گرفتيم واسه دزدي امشب هيشكي توي اين خونه نيست بريم دزدي تركه ميگه بريم خونه همسايشون چون شلوغه كسي شك نمي كنه

دو تا ترك مي خوان كنار هم بخوابند تا صبح دعوا ميكنند كه كي شب وسط بخوابه.

يه روز يه تركه عينك دودي زده بود
بعدش پسرشو تو خيابون ميبينه محكم يه سيلي به اون ميزنه ميگه اين وقت شب بيرون چيكار ميكني.
پسره ميگه بابا عينكتو بردار
پدره عينكشو بر ميداره بازم محكم يه سيلي ميزنه ميگه پسر ديشب تا حالا بيرون چي كار ميكردي؟

لره از يك نفر مي پرسه ساعت چنده يارو مي گه ساعت 3 لره مي گه واي دارم ديوونه مي شم از صبح تا حالا هر كي يه چيزي ميگه

تو روز قيامت به مردا ميگن كه زن ذليل ها برن اون ور بقيه سرجاشون وايسن.همه ميرن غيرازيك نفر.بهش ميگن آفرين .توچرانرفتي ؟ميگه آخه خانومم گفته همون جا وايسا ازجاتم تكون نخور.

يا رب ان نوگل خندان كه سپردي به منش
روز من گشت شب تار ز بوي دهنش

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 20:48  توسط ˙·•● یک روانی ●•·˙  | 


+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 14:24  توسط ˙·•● یک روانی ●•·˙  |